|
|
|
|
|
سلام پسر دریا
دیروز تمام دلهره هایم را به مادرت تقدیم کردم . دریا بعد از خدا تنها کسی بود که مرا میفهمید نه تو و نه هیچ کس دیگر نفهمیدی که من ... بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد !!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:42 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دیگه بعد از این چون همیشه قلب من یه گر آتیشه اما یادت از قلب من جدا نمیشه دیگه واقعا تموم شد . شاید این آخرین پستی باشه که دارم می فرستم . هی روزگار بد با ما تا کردی ها !!! سخته سخته سختــــــــــــــــــــه ولی می شه
باشه آقا سید باشه ولی بدون که در شکست جام می هیچ احتیاج سنگ نیست این شقایق را نگاهی گرم پرپر میکند !!
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمام
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:36 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
سلام امروز شنبه ۱/۷/۸۵ چند سال پیش تو یه همچین روزی به دنیا اومدم و چشمم رو به همه ی پاکی ها و ناپاکی های این دنیا باز کردم . چند سال گذشت و ... قضیه ی دلدادگی منو که میدونید . حالا امروز درست تو روز تولدم بعد از دو ماه و نیم دیدمش . از نو متولد شدم و دوباره مسحور پاکیش شدم . لاغر شده بود ولی همچنان باصلابت بود . با همه ی اینا خودم به خودم میگم تولدم مبارک |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 17:48 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط چند روز ديگه مونده تا ... نميدونم اگه دوباره باهاش روبه رو بشم چي ميشه اما ميتونم تصور كنم كه چقدر سخته كه وانمود كنم همه چي رو فراموش كردم . خيلي ميخوام تمرين كنم ولي نميشه !! كاش ميدونست چه روزاي سختي بر من گذشت ! به خدا خيلي سخته كه بعداز اين مدت سعي كنم تغيير كنم اما مجبورم . به خاطر اون مجبورم باز هم احساساتم رو ناديده بگيرم . واسم دعاكنيد . از خدا بخواين كمكم كنه . خدا تنها كسيه كه ميدونه تو دل من چه آشوبي به پاست . باز دارم به پاييز ميرسم هرچند پاييز مدتهاست مهمون دلم شده ! ديگر تنها نيستم پاييز با من است ! برگريزون دل من از زمستون پارسال شروع شد و بعدش همه ي فصلهاي منو يكي يكي به پاييز تبديل كرد . حالا ميفهمم چرا از بچگي پاييز رو بيشتر از همه ي فصلها دوست داشتم .
اي من! من لگد شده بي برادرم تقصير من نبود، به دنيا كه آمدم نفرين شعر دامن روح مرا گرفت يك زن درون صفحه تنهايي من است
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 1:10 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 10:13 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
گویند که او می آید ودرختان دگر طاقت ایستادن ندارند کوچه های تاریخ پر از گرد وغبار ظلم است انسانهاجز گوشت و استخوان چیزی ندارند گوئی احساسات در میان ما مرده است وماشینها زندگیمان را تسخیر کرده اند تو گوئی او می آید؟ آری او می آید به آسما نگاه کن، خشم کرده است اشک خود را دریغ می دارد زمین هر روز و شب ندا سر می دهد کجاست.کجاست آنکه باید بیاید وهنوز من وتو آماده آمدنش.............. وگویند که او می آید .بىگمان خواهد آمد در صبح يك آدينه! سوار بر سمند سپيده با رايت آفتاب بر دوش، تا به اهتزاز درآورد آن را بر بلنداى گنبد گيتى! او مىآيد تا با آذرخش ذوالفقارش سينه شب را بشكافد! و خورشيد خدا را نمايان سازد! او مىآيد زيباتر از هزار نگار و خوبتر از صد هزار بهار! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 9:25 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
كوه است و شرمندگي از طاقت غيبت تو . دشت است و حقارت از بزرگي و وسعت دل دريايي
تو . هنوز هم به بهانه ي نيامدنت كوچه ها بغض ميكنند و باز هم چشمان منتظرشان را به راهت
ميدوزند كه شايد بيايي . خداكند ديگر بيايي و اين جمعه آخرين جمعه ي چشم انتظاري ما باشد . آقاي آيينه هاي چشم انتظاري باور كن كه هنوز هم نگاه گلدونهاي التماس چشمان نقره ايي تو رو
جستجو ميكنن . ميدونم كه ميدوني تو يه گوشه اي از اين هستي يكي از فرزندانت دلش بي تابه .
تو رو خدا آقا سيد رو تنها نذار . فرزند تو خيلي به كمكت نياز ذاره . دستش رو بگير و كمكش
سالروز شكفتن گل سرسبد هستي و ميلاد نور را به تمام عاشقان تبريك عرض ميكنم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 8:43 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
چه قد سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو دزديده و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت بشي ، حس کني که هنوزم دوسش داري ! چه قد سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني امّا وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي... چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه، امّا مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري !!! اما با تمام اين سختي ها هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش وقت بده...عشق رو تجربه کن حتي اگه توش شکست بخوري اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت علاوه بر اينکه يه خاطره به جا ميذاره ميتونه يه تجربه هم به جا بذاره . دوست داشتن خودش، شروع يک رابطه ي عاشقانه براي همه ي عمره. يک بار بيشتر زندگي نمي کني، اما اگر همين يک بار رو به درستي زندگي کني، کافيه. تبسم، يه زبان همگانيه که مردم سراسر دنيا اون را درک مي کنند. هرآن كه اراده كني خداوند رو ميتوني احساس كني . با خدا حرف بزن و بهش بگو: خدايا، از اينکه مي بينم بزرگي چون تو، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نمي کند سخت به خود مي بالم. خدايا، با اينکه گناه کرده ام، ناسپاسي نموده ام، حتي گاهي از رحمت بيکرانت نااميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري، حمايتم كرده اي. طاهر كن مرا ... اي خدا دلي طاهر در من بيافرين و روح مستقيم در باطنم تازه ساز « گوش دادن را بياموزيد. گاه دق الباب بخت، صداي خفيفي دارد » دختر غمزده ي باروني............................ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 1:9 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
شرمنده ي خونگرمي اشكم كه همه عمر نگذاشت مرا گرد به مژگان بنشيند
اي نگاهت نخي از وصل از ابريشم چند وقتي است كه هر شب به تو مي انديشم به تو آري به تو يعني به همان منظر دور به همان سبز صميمي به همان باغ بلور به همان سا يه ، همان وهم ، همان تصويري كه سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري به همان زل زدن از فاصله ي دور بهم يعني آن شيوه ي فهماندن منظوربهم به تكلم به تبسم به دلارايي تو به خموشي به تماشا به شكيبايي تو به نفس هاي تو در سايه ي سنگين سكوت به سخن هاي تو با لهجه ي شيرين سكوت شبحي چند شب است آفت جانم شده است اول اسم كسي ورد زبانم شده است من در انكار و كسي در پي انكار من است يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است يك نفر ساده چنان ساده كه سادگي اش ميشود يك شبه پي برد به دلداگي اش يك نفر سبز چنان سبز كه از سرسبزي اش ميتوان پل زد از احساس خدا تا دل خويش آه اي خواب گرانبار سبكبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است اول اسم كسي ورد زبانم شده است آي بي رنگ تر از آينه يك لحظه بايست راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟! اگر اين حادثه ي هر شبه تصوير تو نيست پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يكي است؟! حتم دارم كه تويي آن شبح آينه پوش عاشقي جرم قشنگي است به انكار مكوش آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود اينك از پشت دل آينه پيدا شده است وتما شا گه اين خيل تماشا شده است آن الفباي دبستاني دلخواه تويي عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 2:33 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
كاش امشب آسمان را درد باران مي گرفت دست خاموش دلم را مرد باران مي گرفت سلام پسر دريا : باز هم منم ........ شايد اگه از اين وبلاگ خبر داشتي حالا ديگه ازش خسته شده بودي از بس كه گفتم دلم تنگه ... دلم گرفته ... لحظه هاي سختي دارم و..... نميدونم اين چه آتيشيه به جونم افتاده كه هرگز حتي براي لحظه اي هم نميخوام خاموش بشه. كاش همه ميدونستن تو كي هستي اونوقت من به اين دلدادگي بيشتر افتخار ميكردم فكر نكن ترسي از آشكار شدن عشقم دارم . نه ! آخه خودت گفتي نذار كسي به راز دلت پي ببره گفتي يه چيزايي رو نبايد گفت بايد يه حرفهايي رو فقط خودت بدوني و خداي خودت ! فكر ميكني شخصيت من خورد مي شه اما نه من كه اينطور فكر نمي كنم ولي باز هم هرطور تو ميخواي ميدونم كه تفكر تو خيلي از من بهتره . اينواحساسم نميگه عقلم داد ميزنه . باز هم ميخوام داد بزنم كه: عزيزترين عزيزم دلم واست يه نقطه ي نديدني شده...
نمی گذارم لحظه هایم را ساعت ها معین کنند - وقتی که عقربه ها بر گرده شان سواری می کنند. قرار های ما هنوز نیامده اند تقویم ها بی خودی دل خوش کرده اند برای یادداشت جدید. دست همه را پس می زنم خودم لحظه می شوم ثانیه... ساعت... سال... همه اش را برای تو همه اش را برای خودم هرگز می کنم. عقربه ها الکی خوش اند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:10 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
باران باش و غرور و تکبر را از قلب ها پاک کن تو که می توانی جاده های بی سواری را آب دهي تا فردامسافران بر روی جاده ها بشکفند ! ببار و کوير را سير اب کن تا ديگر هيچ کويری وجود نداشته باشد. اگر برای هميشه باران باشی قول می دهم همه جا سبز شود. همان رنگی که همه انتظارش را می شکند . باراني ترين دل را تقديمت ميكنم . به خدا اگر آسمان ياري كند هميشه مي بارم . آهاي پسر دريا گوش كن ... ميشنوي اين صداي بارش دل من است . گاهي چنان فضاي سينه ام از عطر تو پر ميشود كه حس ميكنم پيراهنم تنگ مي شود پسر دريا ! هنوز هم بعد از اين همه مدت عشق تو برايم تازگي دارد . باور نميكني از آسمان بپرس اصلا از خود خدا بپرس تو كه با خدا خيلي رفيقي . تو كه خدا خيلي دوستت دارد بپرس از او بپرس كه دلم چقدر برايت تنگ شده : دلم برات تنگ شده جونم ميخوام ببينمت نميتونم بين ما ديواراي سنگي فاصله يك عمره ميدونم بغض ترانمو شكستم ميخوام بگم عاشقت هستم تو عين ناباوري يك شب خاالي گذاشتي هر دو دستم توبودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه ي من تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته ي من |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 8:34 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام پسر دریا میخوام دادبزنم که : هنوزم عاشقتریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنم ! میخوام تا ابد عاشق دل دریاییت باشم . نگو نه !! میدونم که تو هم سخت دلت تنگه . برات بزام مثل همیشه دعا میکنم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 7:52 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگي چيست ؟ عشق ورزيدن زندگي را به عشق بخشيدن زنده است آنكه عشق مي وزرد دل و جانش به عشق مي ارزد عشق شادي است عشق آزادي است عشق اغاز آدميزادي است ******************* تو كجايي ؟ در گستره ي بي مرز اين جهان من در دوردست ترين جاي جهان ايستاده ام كنار تو تو كجايي ؟ در گستره ي نا پاك اين جهان تو كجايي ؟ من در پاك ترين مقام جهان ايستاده ام بر سبزه شور اين رود بزرگ كه مي سرايد براي تو ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 7:45 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام پيشاپيش حلول ماه شعبان وهمينطور سه ميلاد بزرگ رو به همه ي دوستان خوبم تبريك ميگم . اميدوارم در سايه ي كرامت اين سه عزيز حضرت ابولفضل ، امام حسين (ع) وامام سجاد (ع) زندگي آسموني داشته باشيم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 7:22 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام با يه دنيا دلتنگي درام مينويسم ( مثل هميشه تقریبا یه ماه دیگه هم باید بگذره تا ... وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 6:58 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن مي نگري !! صداي باران را می شنوی ؟ منتظر نباش که شبی بشنوی، : از این دلبستگی های ساده دل بریده ام كه عزيز باراني ام را در جاده ای جا گذاشته ام یا در آسمان به ستاره ی دیگری سلام کرده ام تو قعی از تو ندارم اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دریا بمان هر جور راحتی ! مرد باران زده ي من ! همین سوسوی تو ، از آن سوی پرده ی دوری برای روشن کردن اتاق تنهائیم کافیست من که این جا کاری نمی کنم فقط گهگاه ، گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم -همین- می دانم که به حرفهایم می خندی حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم ، باران مي آيد صداي باران را می شنوی ؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 8:41 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
باور كن دوباره ششنيدم كه گفته اند داري به سمت خانه ما كوچ ميكني اين را فقط شنيده ام اما خودت بگو اين بار را ترا به خدا كوچ ميكني ؟! جارو كشيده ام همه جارا براي تو تا از كنار خستگي ام ساده نگذري يك بند رو به آمدنت ايستاده ام ميبينمت مگر اينكه از اين جاده نگذري البته فكر ميكنم اصلا نميشود بين من و تو فاصله ها را تمام كرد حتي بعيد نيست بفهميم آخرش تكرارهاي فاصله ما را تمام كرد حالا كه سالهاست قراراست روز بعد از حول و حوش خسته اين شهر رد شوي اي كاش جاي اسامي توي ليست مهمان اين غريبه كه خط ميخورد شوي امروز روز بعد همان روز قبل بود امروز هم كه دير شد ، هي نيامدي امروز هم نشسته ام تنها كنار در اما تو اي عبور پياپي نيامدي !!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 9:49 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته دلم عجيب گرفته و هيچ چيز نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج ميشود خاموش نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دوبرگ اين گل شب بوست نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند وفكر ميكنم كه اين ترنم موزون حزن تا ابد شنيده خواهد شد و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگيها برد. چرا دلم گرفته ؟؟ مثل آننكه تنهايم . چقدر هم تنها ! خيال ميكنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستم دچار يعني عاشق وفكر كن كه چه تنهاست ماهي كوچكي كه دچار آبي درياي بي كران شده است چه فكر نازك غمناكي . نه! وصل ممكن نيست هميشه فاصله اي است دچار بايد بود. ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس هميشه چيزي انگار هوشياري خواب اثر گذاشته بود به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي عبور بايد كرد! صداي باد مي آيد و من مسافرم اي بادهاي همواره مرا به وسعت آبي دريا ببريد حضور هيچ را به من نشان بدهيد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 9:47 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
سلام پسر دريا . امروز روز بزرگيه . مبعث رسول اكرم رو هر جايي هستي بهت تبريك ميگم . هنوزم دوست دارم و دلم واست تنگ ميشه . قربون همه ي مهربوني هات : دختر بارون |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:42 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم هواي نوشتن کرده بود امروز در قلب هر انسان دري وجود دارد كه فقط و فقط از درون گشوده ميشود و اين ما انسانها هستيم كه ميتوانيم اين در را از درون بگشاييم و اجازه دهيم كه خداوند وارد شود . در تمامي سالهاي عمر ما ، او بيرون در ايستاده است و در را ميكوبد و اجازه ي ورود مي خواهد . چه هنگام اين در را به روي او خواهيم گشود ؟؟؟!!! « خدايا به من آرامش بده تا بپذيرم آنچه را كه نميتوانم تغيير دهم و قدرتي عطا كن تا تغيير دهم آنچه را كه ميتوانم عوض كنم ، به من بينشي بده تا تفاوت اين دو را درك كنم و مرا فهم بده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند .» خدايا متبركم گردان تا عشق ورزيدن و خنديدن را بياموزم و به همه عشق بورزم . حتي كساني كه مرا دوست ندارند و دركم نميكنند ( به من آسيب رسانده اند ، از من بد گفته اند و از من بهره كشي كرده اند ) . بادا كه در همه ي شرايط و موقعيت هاي زندگي بخندم و بدانم كه در هر چه روي ميدهد رحمت تو نهفته است . حتي در . .................................................................................................................... اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست من از تو مينويسم و اين كيميا كم است دريا و من چقدر شبيهيم اگر چه باز من سخت بيقرارم و او استوار نيست با او چه خوب ميشود از حال خويش گفت دريا كه از اهالي اين روزگار نيست امشب ولي هواي جنون موج ميزند دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست اي كاش از تو هيچ نميگفتمش ، ببين دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست ...................................................................................................................
مولاي صادقانه ترين عشق !من ازت فقط يه چيز ميخوام ، اونم اينكه هميشه گوشه ي چشمي به آقا سيد ما داشته باشي و وساطتش رو پيش خدا بكني و نزاري تنها بمونه . كمكش كن كسي رو براي زندگي انتخاب كنه كه براش جون بده ، كه خوشبختش كنه ، كه ديگه نذاره گرد غم چهره ي مثل ماهش رو بپوشونه . ازت ميخوام هرجايي كه هست سايه ي مهربونيت رو بالاي سرش نگه داري . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:25 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدايي كه هر لحظه به دل ما نظاره گره سلام خانه خراب تو شدم به سوي من روانه شو سجده به عشقت ميزنم منجي جاودانه شو اي كوه پرغرور من سنگ صبور تو منم اي لحظه ساز عاشقي عاشق با تو بودنم روشنترين ستاره ام ميخواهمت ميخواهمت تو ماندگاري در دلم ميدانمت ميدانمت اي همه ي وجود من نبود تو نبود من اي همه ي وجود من نبود تو نبود من باز هم به نوشتن پناه آوردم . تنها راهي كه منو به اندك آرامشي ميرسونه كه اين روزها كمتر احساسش ميكنم . اين روزها تنها دغدغه ي من آرامش كسيه كه حالا ديگه شايد حتي به فكرش هم نرسه كه مني وجود داشتم كه حاضر بودم و هستم تا همه ي هستي ام رو به پاش بريزم . . به قول شاعر: به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد ! شايد اين روزها ديگه عاشقانه حرف زدن رنگ صداقت نداشته باشه . شايد نشه ديگه باور كرد كه كسي حاضر باشه واسه يه نفر ديگه همه ي زندگي اش رو بده . شايد خيلي از دردلهاي عاشقانه ديگه گوشي واسه ي شنيدن نداشته باشه اما من با افتخار فرياد ميزنم كه اگه اين حرفها مال گذشته هاست من يه مسافر از گذشته ها هستم كه عشقش رو تو امروز جا گذاشته و نميتونه دوباره تنهايي به گذشته اش برگرده . اگه امروز عشق خريدار نداره من همون آدم كهنه ي قديمي ام كه عوضي اومدم به امروز و ميخوام برگردم ولي نميتونم تنهايي برم . دلم بدجوري گيره !!! امون از اين روزهاي سخت تنهايي .. شايد هيچكي باور نكنه كه حتي همين دلهره ها رو هم دوست دارم چون به خاطر كسي نگرانم كه فرشته ها باهاش رفيقن يا نه اصلا اون خودش يه فرشته است ...آره اينجوري بهتره . به خدا خوشحالم كه دلم واسه ي يه فرشته ميتپه . شايد يه كسي فكر كنه كه عشق چشم و گوشم رو بسته اما اين حرفها فقط حرف من نيست . همه اينو ميگن . همه ميدونن كه اون فرشته است . يه نفر گفته بود بهتره به يه ستاره چشم بدوزي كه اگه كم فروغه اما لااقل چشمهاي كمتري دنبالشه ولي دوست خوبم گاهي پرنورترين ستاره ها هم تنها ميشن . مثل ستاره من كه منو رفيق خودش ميدونست و هنوزم ميدونه . من هرگز از اين ناراحت نيستم كه عاشق يه همچين كسي شدم . ميدوني چيه به نظر من اگه قراره تا آخر عمر با ياد يه نفر سر كني بهتره كه اون يه نفر ارزش فكر كردن داشته باشه . چرا تا ابد به عشق كسي بسوزي كه فروغ كمي داره ؟ حتما كه قرار نيست به معشوقت برسي . من تا آخر عمرم ميخوام عاشقش بمونم اگر چه هيچ وقت بهش نميرسم و اينوميدونم كه اون سهم كس ديگه ايه اما چيكار كنم كه دوسش دارم !!! دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد قصه ي بي سر و ساماني من گوش كنيد شرح اين قصه نگفتن تا كي ؟ سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي ؟؟ ............................................................................................................ دردي _ عظيم دردي است با خويشتن نشستن در خويشتن ش ك س ت ن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:21 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دارم لحظه هاي سختي رو پشت سر ميذارم . واقعا فكر اين روزا رو نكرده بودم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 7:29 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 7:28 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
هر وقت كه بارون ميزنه تورو كنارم مي بينم حس ميكنم پيش مني هنوزم عاشق ترينم !! ............................................................................ .................................................................................... .......................................................................... ............................................................................. .......................................................................... ..................................................................... .................................................................. ................................................................................ بارونو ذدوست دارم هنوز چون تو رو يادم مي آره حس ميكنم پيش مني وقتي كه بارون مي باره سلام پسر دريا ! منم دختر بارون . همون دختر تنهايي كه تو نمناكي چشماي تو
خودشو پيدا كرد . پسر دريا كجايي كه ببيني دختر بارون حتي
از ابرا هم دلخوره چون ديگه مثل قديما بهش كمك نمي كنن
كه بباره !آخ که چقدر دلم گرفته ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 7:1 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
سلام پسر دریا کجایی که شاهد دلهره های مدامم باشی ؟ نیستی تا ببینی من ذره ذره دارم آب میشم اما هیچ وقت از این نابودی هراسی نداشتم . چون از ته دلم دوست داشتم و دارم و خواهم داشت . مطمئن باش هرگز روزی که لحظه ای رو بدون یاد تو بگذرونم نخواهم دید ! روزهایی که بی تو میگذرند گرچه با یاد توست ثانیه هاش آرزو باز میکشد فریاد در کنار تو میگذشت ای کاش ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 7:3 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
باز هم با یه دل گرفته می نویسم . دلی که تکلیف دلدادگی اش رو نمیدونه اما باز هم عاشقه . آخ از این لحظه هایی که می گذرن .... دلم تنگه .یکی به داد دل دردمند من برسه . ولی نه به نظرم هیچ حالی از این بهتر نیست که دلت برای کسی بتپه که خیلی بیشتر از اینه ارزش داره . واسه یه فرشته ی زمینی ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 6:43 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
علی جان روز میلاد تو روز شکفتن تمام
احساسهای آسمانی است . میلادت مبارک
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:42 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
مولاي آينه هاي مردانگي كاش من نيز مي توانستم بغض خاموش شبهاي درد را با چاه هم آوا كنم .آقاي سبز پوش كه شرافتت را نخلستانهاي كوفه به ياد دارند و جوانمردي ايت را ك.چه پس كوچه هايش هنوز كه هنوز است در لوح دلشان به يادگار گذاشته اند . ميلاد سبزت را به تمام ذلهاي آيينه اي تبريك ميگويم و از تو مي خواهم كه به ياد فرزند خودت _ عشق زميني ولي آسمان نشين من _ نيز باشي و اورا در پناه مهرباني ات مواظبت كني.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:38 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:59 توسط دختر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعر سیاوش رو خیلی دوس دارم :
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:36 توسط دختر بارون
|
|
||